تبليغاتX
آتشی در نيستان - جوک های ادبیاتی

آتشی در نيستان

همه رقم موجود است + ( يادداشتهاي شخصي بلوط تمشك فروش )

جوک های ادبیاتی

1 _ هانري چهارم ، روزي از دهقاني پرسيد : چرا موهاي سرت سفيد شده و موهاي ريشت سياه مانده است ؟
گفت : قربان . به سبب آنکه موهاي سرم هيجده سال از موهاي ريشم مسن تر هستند !

2 _ پيرزني مشغول نماز خواندن بود . چند نفر نشسته بودند و از او تعريف مي کردند .
يکي گفت : اين زن ، خدا عمرش بدهد ، خيلي با ايمان است . در موقع نماز ، تمام حواسش به جانب خداست . آنقدر مومن است که اگر سر نماز صد نفر هم حرف بزنند ، انگار نه انگار .
پيره زن نمازش را قطع کرد و گفت : بله ! روزه هم هستم ، مشهد و کربلا و نجف هم رفته ام !

3 _ شخصي مي خواست ماست بخورد ، عادت داشت که براي هر کاري استخاره کند . استخاره کرد که ماست بخورد ، بد آمد . امّا او مي خواست هر طور که شده ماست بخورد . استخاره کرد که ماست را با نان بخورد ، بد آمد . استخاره کرد که اوّل نان و بعد ماست را بخورد ، بد آمد . استخاره کرد که نان را در ماست تليت کند ، بد آمد . استخاره کرد که ماست را به هوا بپاشد و سپس آن را بخورد ، خوب آمد . ماست را به هوا پاشاند و دهنش را زير آن گرفت و توانست ماست بخورد امّا قبلش ريش و سبيلش ماستي شده بود !

4 _ مشتري : براي من آبگوشت بياوريد .
مستخدم : با کمال ميل !
مشتري : نخير آقا ، با ترشي !

5 _ خانم با عصبانيت به شوهرش گفت :
تو ديگه شورش را در مي آوري چون دائم مي گويي (( خانه ي من )) ، (( تلويزيون من )) ، (( پسر من )) !
شوهر گفت : حق با توست ديگر نمي گويم ! ولي حالا ممکن است بگويي (( شلوار ما )) کجاست ؟!

6 _ شوهر از زنش پرسيد : چرا وقتي که من آواز مي خوانم ، تو از پنجره بيرون را نگاه مي کني و مي خندي ؟
زن جواب داد : براي اينکه مردم تصور نکنند من دارم تو را کتک مي زنم و تو داري با جيغ و داد گريه مي کني !

7 _ به يک نفر گفتند وجه تشابه ژيان با بيژامه چيست ؟
گفت با هيچکدام تا سر کوچه نمي توان رفت !

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط محمود   |