تبليغاتX
آتشی در نيستان

آتشی در نيستان

همه رقم موجود است + ( يادداشتهاي شخصي بلوط تمشك فروش )

داستانی کوتاه درباره کمک و یاری خدا

یک مطلب جالب از وبلاگ جادوگری چیست؟ 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............

فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.

وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط محمود   | 

جزيره مهتابي قسمت دوم

امروز قسمت دوم جزيره مهتابي را مي خوانيم

 روزی از روزها نگهبانان کستا فردی با لباس های عجیب و غریب را دیدند که به دروازه ها نزدیک می شود.ژنده پوش با جیغ و داد خودش را به دیوار نزدیک می کرد و از نگهبانان می خواست که او را از دست فینتا ها خلاص کنند.نگهبانان کستا این قدر ساده نبودند که سریع باورکنند و از او ماجرا را پرسیدند.وقتی که توضیح می داد مایه هایی از حیله گری در حرف هایش دیده می شد.البته این نمی توانست نگهبانان را نگران کند،چون که لازمه ی جادوگری همین نوع است.این فرد تعریف می کرد که« ارواح مقدس این جزیره را به من نشان داده اند و از من خواسته اند که این جا بیایم و هر گروهی را که با من بد رفتاری کند را بکشم.حال من این گروه را یافته ام و می خواهم با کمک شما آن ها را نابود کنم.فقط به کمی مواد اولیه نیاز دارم که برای چنین جزیره ی بزرگ و آبادی چیزی نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط محمود   | 

جزيره مهتاب مقدمه

جزيره مهتاب 

 از این به بعد برای شما قصه ای را با عنوان جزیره مهتابی(The moon light iceland) نقل می کنیم که خود من ان را تالیف کرده ام و امیدوارم با استقبال شما عزیزان بتوانم آن را به حد انتشار برسانم . جزیره ای که ما از آن صحبت می کنیم در منطقه ای از اقیانوس اطلس واقع شده است که تا به حال کشتی از آن جا رد نشده است و حتی تاریخچه ساکنان آن هم در هاله ای از ابهام است

در ادامه مطلب ادامه داستان را ببينيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط محمود   | 

روند خواستگاری از گذشته تا امروز

یک هفته پس از خلقت آدم:

چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشکلی نداشت و چای داغ را روی خودش نریخت.

پانصد سال پس از خلقت آدم:

با یه دونه دامن از اون چینی خال پلنگی ها میری توی غار طرف.بلند داد می زنی:هاکومبازانومبا(یعنی من موقع زنمه)twisted
بعد میری توی غار پدر و مادر دختره. با دامن چین چینی جلوت نشسته اند و می گن:از خودت غار داری؟
دایناسور آخرین مدل داری؟بلدی کروکدیل شکار کنی؟خدمت مقدس جنگ علیه قبیله ادم خوارها رو انجام دادی؟
بعد عروس خانم که اون هم از این دامنای چین چینی پوشیده با ظرفی که از جمجمه سر بچه دایناسور ساخته شده
برات چای میاره و تو می ریزی روی خودت. mrgreen

دو هزار و پانصد سال بعد از خلقت آدم:

انسان تازه کشاورزی را آموخته.وقتی داری توی مزرعه به عنوان شخم زدن زمین عمل می کنی
با دیدن یه دختر متوجه میشی که باید ازدواج کنی.برای همین با مقدار زیادی گندم به مزرعه پدر دختره میری .
اونجا از تو می پرسند:جز خرت که باهاش اومدی خواستگاری چند تا خر دیگه داری؟چند متر زمین داری؟
چند تا خوشه گندم برداشت می کنی؟ آیا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده ای؟
بعد عروس خانم با کوزه چای وارد میشه و شما هم واسه اینکه نشون بدی خیلی هول شدید
تمام کوزه رو روی سرتون خالی می کنید.

ده سال قبل:

شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازی به این نتیجه می رسید که باید ازدواج کنید و از مادرتان
می خواهید که دختری را برایتان انتخاب کند.در اینجا اصلا نیازی نیست که شما دختر را بشناسید
چون پس از ازدواج به اندازه کافی فرصت برای شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چای ریزون کماکان پا بر جاست.

هم اکنون:

ای بابا! این یکی که دیگه خیلی واضحه! ............
اگه احیانا ( که درصدش صفر استexclaim) اطلاع ندارید،خب براساس تجربه پیشنهاد میکنم که به
شیوه سنتی این امر را انجام دهید.خداییش ریسکش خیلی کمتره!تازه همه هم تا شما رو میبینن
به به و چه چه میکنن وکلی...!دیگه چی بهتر از این میخواهید!eekbiggrin

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط محمود   | 

شب بود و هوا خيلي خوب بود

! تو چله تابستون،‌ باد خنک شبانه کوهستان گونه هاشو نوازش ميکرد
موهاي آشفتشو با دستهاش آروم کرد و شيشه اتومبيلش رو بالا کشيد که به عشق بازي باد و موهاي همسفرش خاتمه بده
براي اولين بار بود که با هم همسفر شده بودن

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط محمود   | 

نرگس را من میکنم تمام ... !

نرگس را من میکنم تمام  ... !

+ پایان سوسیالیستی : شوکت در حالی که نفسای آخرشو میکشه، همه مال و اموالشو به صورت کاملا مساوی بین دوماداش تقسیم میکنه و خیلی بچه باحالیه این شوکت کلا"!

+ پایان کمونیستی : شوکت همه مال و اموالشو میده به اون داماد پشمالو اش و به این یکی دامادش میگه تو بیا اینو بخور بابا !

+ پایان تروریستی : نرگس در یک حرکت انتحاری به خودش نارنجک میبنده و میره زیر شوکت !

 

+ پایان نازیسمی : شوکت خوار و مادره همرو از دم یکی میکنه و در اوج قدرت و مایه داری به دخترش میگه زنگ بزنه یه خبر بد بهش بده که سکته کنه !

+ پایان ایده آلیستی : همه خیلی خوبن و هیچ بدی وجود نداره ! همه خیلی خوشبخت میشن تو زندگی زناشوییشون ! و کلا" زندگی خیلی خوش میگذره !

+ پایان جواتیسمی : دوست آقا احسان در یک حرکت جوانمردانه میاد نسرین و میگیره و بچشو مثل بچه خودش بزرگ میکنه !

+ پایان راشیتیسمی : بهروز از خارج برمیگرده و وقتی واسه اولین بار بچشو میبینه جو میگیرتش بچشو میندازه بالا یادش میره بگیرتش ! و بچه در 2 ماهگی !! جان به جان آفرین تسلیم میکنه !

+ پایان تراژدیسمی : بهار در 3 سالگی به بلوغ میرسه !! و در سن 9 سالگی در حالی که دندوناش ریخته بوده دیده از جهان فرو میبنده !!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط محمود   | 

هفت نصيحت مولانا

 

 گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

 باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب)

 وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

 بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط محمود   | 

برای عشق

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط محمود   | 

خوش شانس

یکی خوابش سنگین میشه تخت میشکنه
بعد که از خواب میپره دستش میشکنه
فرداش از مرحله پرت میشه پاش هم میشکنه
میزنه به سرش سرش هم میشکنه
همون یارو خودش رو میزنه به اون راه گم میشه
کلی اعصابش خوردمیشه نوار خالی گوش میده
یه هو می خوره زمین تا خونه سینه خیز میره
یه روز میخوره به شیشه میگه عجب هوای سفتی
روز بعد میخوره به دیوار کمونه میکنه
فرداش باز میخوره به دیوار میگه ببخشید
پس فرداش باز میخوره به دیوار وای میسته پلیس بیاد
دوپینگ میکنه برا اینکه کسی نفهمه آخر میشه
میره تظاهرات می بینه شلوغه برمیگرده
میره لایه اوزون رو میدوزه میمونه اون ورش
میره پشت بوم می خوابه سردش میشه در پشت بوم رو میبنده
بعد از این همه اتفاق بی هوا از خونه میره بیرون خفه میشه
زندگی سختی داشته ها نـــــــــــــــــه!؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط محمود   | 

هفت اصل بیل گیتس

هفت اصل زیر را بیل گیتس در هنگام یک سخنرانی در یکی از دبیرستانهای امریکا گفته است. شاید بکار بردن آن در زندگی بسیار سودمند باشد :

اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم: اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط محمود   | 

ماه و زندگی بخش اول

نظر شما درباره این سوال چیست؟شاید شما هم با کمی اطلاعات بدانید که ماه جایی برای زندگی نیست  ولی مردمانی که زمانهای دور می زیستند طور دیگر فکر می کردند یک سایت اینترنتی جواب فرهنگهای قدیمی به این سوال را در یکی از صفحات خود آورده است  در قسمت بعدی این متن جواب این ملل را خواهید خواند

 

 

                                               

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط محمود   | 

این قصه را بخوان

شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید ، او در عالم رویا دید پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند

و در همان حال ، در آسمان بالای سرش ، خاطرات دوران زندگی اش به صورت فیلمی در حال نمایش است او که محو تماشای زندگیش بود،

 

ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود و آن هم وقت هائی است که او دوران پر درد و رنج زندگی اش را طی میکرده است.

 

بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش بود ، گفت : پروردگارا ، تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی ، کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد .

 

پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگیم ، فقط جای پای یک نفر وجود دارد ، چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم تنها گذاشتی؟

 

خداوند لبخند زد و گفت : بنده عزیزم ! من هرگز تو را تنها نگذاشته ام .

 

زمانی هائی که تو در رنج و سختی بودی ، من تورا روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامتی از موانع عبور کنی

 از کتاب نشان لیاقت عشق

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط محمود   | 

محاکمه عشق

جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود ؛عشق را محکوم به تیعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد. قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند . قلب شروع کرد به طرفداری از عشق: آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟ ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوی شنیدن صدایش بودی ؟ و شما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید؟ همه اعضا رو برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند.تنها عقل و قلب در جلسه ماندند. عقل گفت دیدی ای قلب؟ همه از عشق بیزارند؛ ولی من متحیرم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی ؟ قلب نالید گفت: من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کنم و فقظ با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم ؛ پس من همیشه از عشق حمایت می کنم!    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط محمود   | 

کوهنورد

مي گن يه روز يه كوهنورد كوله اش رو بست و تك وتنها به كوه زد، رفت ورفت و رفت و... بالا ، بالا، بالا،وبالاتر و ..... ديگه غروب شده بود ولي كوهنورد همچنان ادامه مي داد. كم كم هوا تاريك شد . ديگه شعاع ديد كوهنورد كوتاه شده بود.ناگهان زير پاي كوهنورد خالي شد و اون به طناب اطمينانش آويزون شد
حالا اون توي تاريكي كوهستان تك و تنها ميون زمين وآسمون مونده بود .
فرياد زد : خداي من به دادم برس . خداي من به دادم برس . خداي من....
ناگهان صدايي در كوهستان طنين انداز شد: آيا من خداي تو ام ؟
كوهنورد فرياد زد : آري ، توخداي مني
صدا گفت : تو مطمئني كه من مي تونم تو رو نجات بدهم ؟
كوهنورد فرياد زد : آري .
صدا گفت :اون طناب رو پاره كن.‌‍
چند هفته اي گذشت . يك گروه كوهنوردي كه از اونجا رد مي شد جنازهء كوهنورد را ديد كه از طناب آويزون شده در حالي كه با سطح زمين فاصلهء خيلي كمي داشته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط محمود   |